زیر ناودان طلا
تمام دیشب ناودان پیر خانه ی مان آواز خواند. آواز خواند و آواز خواند. و من تمام دیشب را از این پهلو به آن پهلو شدم و به آوازش گوش دادم. گاهی غمگین و حزن آلود و گاهی شاد و سرخوش. هوا گرگ و میش بود و من دلم می خواست بروم و بایستم زیرش! اما همین که قصدش را می کردم، چیزی توی دلم هری می ریخت پایین. نمی دانم ترس از چه داشتم. از تاریکی، چنارهای بلند حیاط و یا از کلاغ های سیاهی که لانه داشتند روی سروهای آزاد.
صبح وقتی که من و زهرا زدیم بیرون باران خیلی شدید بود و هنوز ناودان پیر حیاطمان مشغول آواز خواندن. آن هم نغمه ای شاد. زهرا ابروهای پرپشتش را درهم کشید و گفت:« حالا نمی شد پنج شنبه یا جمعه که ما مدرسه نمی رفتیم، بارون بیاد؟» کیفش را گرفتم زیر چادرم و گفتم:«بیا شعر بخونیم. یکی تو، یکی من.» زهرا با دست هایش فاطمه را که از دور می آمد، نشان داد و گفت:«نگاه کن چتر خریده. اونم چتر بنتن! فکر کنم این اشتباهی دختر شده!» گفتم:«منم برات می خرم، نرسیدم برم بیرون.» شانه هایش را بالا انداخت و گفت:« من نمی خوام. تو هیچ موقع وقت نمی کنی.اصلا به روی خودت هم نمی یاری چترم چند وقته که خراب شده.» لبخندی زدم و گفتم:«سهراب می گه: چترها را باید بست زیر باران باید رفت.»
«سلام» یکهو صدای فاطمه گوشم را پر می کند. نگاهش که می کنم چشمانش از داشتن چتر تازه برق می زند. او با مهربانی چترش را بالای سر زهرا هم می گیرد. برعکس روزهای دیگر انگار حرفی برای گفتن ندارند. فاطمه رو به من می کند و می گوید:«مامانم گفت: امروز دعای عرفه توی مسجد ساعت 2 شروع می شه.» سرم را تکانی می دهم. تازه یادم می افتد که امروز برای رفتن به دندانپزشکی روزه نگرفته ام و توی دلم لعنت می فرستم به همه ی دندان هایی که بی موقع می شکنند. صورتم را رو به آسمان می گیرم و بی خیال بوی بد دندان پزشکی و درد آمپولش و... می شوم. سعی می کنم شعرهایی که درباره ی باران داریم را به یاد بیاورم. نچ یعنی نه، انگار مخم حسابی هنگیده. (شاید هم حنگیده) سعی می کنم باران را تشبیه کنم. راستی باران شبیه چیست؟ اشک، مروارید، نمی دانم. بعضی ها می گویند:« باران یعنی نقطه چین تا خدا»
نقطه چین هایم را تا خدا که حساب می کنم خیلی می شود.
«کیفم خیس شد؟، حتما خیس شده! آره می دونم خیس خالی شده.»
زهرا امروز شده است میرزا غرغرو. هی به جانم غر می زند که کیفم خیس شد. روبروی در مدرسه که می رسیم. کیفش را از زیر چادرم بیرون می آورم. می پرد بالا و می گوید:«آخ جون! کیفم خیس نشده.»
دلم می گیرد از این که اندازه ی یک کیف هم نیستم. صورتم را رو به آسمان می گیرم تا نقطه چین ها را بشمارم. انگار کمتر شده اند. مامانِ حدیث از کنارم رد می شود و می گوید: «خانم حیدری چتر بدم خدمتتون؟» سرم را مثل دیوانه ها تکان می دهم و می دوم. تمام کوچه را می دوم. دوست دارم از کنار آدم هایی که چتر دارند، بگذرم. باد شدیدی می وزد و باران را مثل شلاق به صورتم می زند. زیر باران می ایستم، قدم می زنم و به یاد می آورم. به یاد می آورم سیب ممنوعه و آن گناه بزرگ را و این را که همین روزها بود پدرمان حضرت آدم (ع) بخشیده شد. می روم و درست زیر ناودان پیر خانه یمان می ایستم و به خاطر همه ی سیب های ممنوعه ی زندگیم طلب مغفرت می کنم. باران از سرم شروع می کند و تمام بدنم را می شوید. چشم هایم را که می بندم، ناودان طلا را می بینم و آدم های زرد و سفید و سیاهی را که دارند زیر آن دو رکعت نماز عشق به جا می آورند. به خودم نگاه می کنم، زلال شده ام شفاف شفاف.
