تبليغاتX
تکلیف این ستاره تاریک روشن است

تکلیف این ستاره تاریک روشن است

قحطی نور

زیر ناودان طلا

تمام دیشب ناودان پیر خانه ی مان آواز خواند. آواز خواند و آواز خواند. و من تمام دیشب را از این پهلو به آن پهلو شدم و به آوازش گوش دادم. گاهی غمگین و حزن آلود  و گاهی شاد و سرخوش. هوا گرگ و میش بود و من دلم می خواست بروم و بایستم زیرش! اما همین که قصدش را می کردم، چیزی توی دلم هری می ریخت پایین. نمی دانم ترس از چه داشتم. از تاریکی، چنارهای بلند حیاط و یا از کلاغ های سیاهی که لانه داشتند روی سروهای آزاد.

صبح وقتی که من و زهرا زدیم بیرون باران خیلی شدید بود و هنوز ناودان پیر حیاطمان  مشغول آواز خواندن. آن هم نغمه ای شاد. زهرا ابروهای پرپشتش را درهم کشید و گفت:« حالا نمی شد پنج شنبه یا جمعه که ما مدرسه نمی رفتیم، بارون بیاد؟» کیفش را گرفتم زیر چادرم و گفتم:«بیا شعر بخونیم. یکی تو، یکی من.» زهرا با دست هایش فاطمه را که از دور می آمد، نشان داد و گفت:«نگاه کن چتر خریده. اونم چتر بنتن! فکر کنم این اشتباهی دختر شده!» گفتم:«منم برات می خرم، نرسیدم برم بیرون.» شانه هایش را بالا انداخت و گفت:« من نمی خوام. تو هیچ موقع وقت نمی کنی.اصلا به روی خودت هم نمی یاری چترم چند وقته که خراب شده.» لبخندی زدم و گفتم:«سهراب می گه: چترها را باید بست زیر باران باید رفت.»

 «سلام» یکهو صدای فاطمه گوشم را پر می کند. نگاهش که می کنم چشمانش از داشتن چتر تازه برق می زند. او با مهربانی چترش را بالای سر زهرا هم می گیرد. برعکس روزهای دیگر انگار حرفی برای گفتن ندارند. فاطمه رو به من می کند و می گوید:«مامانم گفت: امروز دعای عرفه  توی مسجد ساعت 2 شروع می شه.» سرم را تکانی می دهم. تازه یادم می افتد که امروز برای رفتن به دندانپزشکی روزه نگرفته ام و توی دلم لعنت می فرستم به همه ی دندان هایی که بی موقع می شکنند. صورتم را رو به آسمان می گیرم و بی خیال بوی بد دندان پزشکی و درد آمپولش و... می شوم. سعی می کنم شعرهایی که درباره ی باران داریم را به یاد بیاورم. نچ یعنی نه، انگار مخم حسابی  هنگیده. (شاید هم حنگیده) سعی می کنم باران را تشبیه کنم. راستی باران شبیه چیست؟ اشک، مروارید، نمی دانم. بعضی ها می گویند:« باران یعنی نقطه چین تا خدا»

نقطه چین هایم را تا خدا که حساب می کنم خیلی می شود.

«کیفم خیس شد؟، حتما خیس شده! آره می دونم خیس خالی شده.»

زهرا امروز شده است میرزا غرغرو. هی به جانم غر می زند که کیفم خیس شد. روبروی در مدرسه که می رسیم. کیفش را از زیر چادرم بیرون می آورم. می پرد بالا و می گوید:«آخ جون! کیفم خیس نشده.»

دلم می گیرد از این که اندازه ی یک کیف هم نیستم. صورتم را رو به آسمان می گیرم تا نقطه چین ها را بشمارم. انگار کمتر شده اند. مامانِ حدیث از کنارم رد می شود و می گوید: «خانم حیدری چتر بدم خدمتتون؟» سرم را مثل دیوانه ها تکان می دهم و می دوم. تمام کوچه را می دوم. دوست دارم از کنار آدم هایی که چتر دارند، بگذرم. باد شدیدی می وزد و باران را مثل شلاق به صورتم می زند. زیر باران می ایستم، قدم می زنم و به یاد می آورم. به یاد می آورم سیب ممنوعه و آن گناه بزرگ را و این را که همین روزها بود پدرمان حضرت آدم (ع) بخشیده شد. می روم و درست زیر ناودان پیر خانه یمان می ایستم و به خاطر همه ی سیب های ممنوعه ی زندگیم طلب مغفرت می کنم. باران از سرم شروع می کند و تمام بدنم را می شوید. چشم هایم را که می بندم، ناودان طلا را می بینم و آدم های زرد و سفید و سیاهی را که دارند زیر آن دو رکعت نماز عشق به جا می آورند. به خودم نگاه می کنم، زلال شده ام شفاف شفاف.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 0:16  توسط ملیحه حیدری  | 

یادش گرامی

 قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام
كه سال هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
وهمچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام!

  گرامي مي داريم سالروز درگذشت شاعر خوب كشورمان قيصر امين پور را... روحشان شاد و يادشان گرامي.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 8:16  توسط ملیحه حیدری  | 

خاصیت باران

همین که صبح امروز در را باز کردم، نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را پر کردم از بوی دیوارهای نم خورده، بوی برگ های نم دار پاییزی، بوی خوب باران. به زمین نگاهی انداختم جای نم نم باران بود. اما باغچه های حیاط خیس خیس بودند. زهرا گفت:«مامان! مثل این که دیشب بارون اومده.» سرم را تکانی دادم و توی دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا دیشب صدای باران را نشنیده ام.

دست زهرا را گرفتم و راه افتادیم. کنار در خانه ی فاطمه که رسیدیم، در باز شد. فاطمه بیرون آمد در حالی که شال گردن سفیدش را دور گردنش پیچیده بود، سلام کرد. زهرا گفت: «هوای به این خوبی، مگه شال گردن می خواد؟» مامان فاطمه از پشت پنجره بلند گفت: «الانه که بارون بیاد!» از کنار در لبخندی زدم و برایش دست تکان دادم. آهی کشیدم و با خودم گفتم یعنی میشه؟ خداکنه! و با التماس به بالای در خانه یشان نگاهی کردم. یادم رفت بگویم پدر فاطمه خادم مسجد است و آن ها در مسجد زندگی می کنند. فاطمه در را که بست، یک یاکریم از بالای درشان به داخل رفت.

جلو جلو راه می رفتم تا زهرا و فاطمه حرف های خصوصیشان را بزنند. کار هر روزشان بود. همین که به هم می رسیدند، شروع می کردند. درست کنار گوش هم. یکی این می گفت، یکی آن. من هم غرق خواندن کتاب. یکهو چند تا برگ زرد و نارنجی نشست روی کتابم. باد شدیدی شروع به وزیدن کرده بود. نگاهی به بچه ها انداختم. انگار نه انگار تازه صحبت هایشان گل انداخته بود. از وسط خیابان که گذشتیم، باران شروع شد. فاطمه شالش را دور گردن زهرا پیچید که داشت مثل بید می لرزید. چشم غره ای به زهرا رفتم. گفت:« گفتی بردارها، اما من...» شال را دور گردن دوتایشان پیچیدم و یک گره درست و حسابی زدم. شده بودند مثل دوقلوهای به هم چسبیده. گفتم:« حالا گوش هایتان بیشتر در دسترس است.» خنده ای از ته دل کردند و از همان خنده هایی که آدم دلش قیلی ویلی می رود. کتابم را باز کردم و دوباره همراه شدم با هستی، شاید هم همراه با کودکی های فرهاد حسن زاده، نویسنده ی خوب کشورمان.

بابا همیشه یادش می رفت که توی خانه بچه ی کوچک داریم و داد و هوار می کرد. چیزهای دیگر هم یادش می رفت. مثلا یادش می رفت که من جانش را نجات داده ام. به قول مامان فرشته ی نجاتش شده ام. و این خیلی کُفری ام می کرد. حتی یادش می رفت که دویست تومان از پول عیدی هایم را که قرض گرفته بود هنوز نداده. به قول مامان پشت گوش می انداخت.

 به خودم که آمدم برگه ی کتاب خیس خیس شده بود. پشتم را که نگاه کردم، دوقلوها دست هایشان را که رو به آسمان بود، پایین انداختند.

گفتم:« داشتید چی کار می کردید؟»

زهرا گفت:«ما با هم یه قراری گذاشتیم!»

ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:«چه قراری؟»

زهرا آب دهانش را قورت داد و گفت:« یه رازه، نمی شه گفت.»

چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:« آدم باید هر رازی که داره به مامانش بگه!»

فاطمه پرید وسط حرف مان و گفت:«هیچی بابا، داشتیم بارون جمع می کردیم.»

با تعجب گفتم: « بارون؟ واسه چی؟»

زهرا لبخندی روی لب هایش نشست و چشمکی زد و گفت: « بهتره بپرسین برای کی؟»

فاطمه با آرنج به پهلوی زهرا زد. گفتم: «من که می دونم برای کی! اما دلم می خواد خودتون بگین!»

زهرا گفت: «مامان آخه فاطمه یه نفر تو دلشه! می گه هر چی بارون بگیرم یعنی من دوستش دارم، هر چی بیفته روی زمین یعنی اون! ما هم قرار گذاشتیم که هر وقت بارون بیاد تند و تند دونه هاشو بگیریم.»

چشم هایم چهارتا شده بود. به روی خودم نیاوردم. کوچه را از نظر گذراندم، هیچ کس نبود. گفتم:«بچه ها میاین تا خودِ مدرسه بدوییم؟»

فاطمه گره شال گردن را باز کرد. و همه با هم دویدیم. اولین نفری که به در مدرسه رسید، فاطمه بود. نمی دانم نیروی باران بود یا... .

هوا خیلی خوب بود، دلم می خواست راه خانه دور بود خیلی دور. فکر کردم به خاصیت باران و به این که کوچک و بزرگ هم نمی شناسد. صورتم را به طرف آسمان گرفتم و توی دلم فریا زدم:

عاشقتم خداجونم...

و زیر لب زمزمه کردم:

شیشه ی عطرش را نمی خواهد

زنی که صبح ها باران به صورتش می زند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:30  توسط ملیحه حیدری  |